تبليغاتX
داستانی از یک زندگی

داستانی از یک زندگی

خاطرات

با وجود اینکه گفه شده بود ظرف دو سه روز کار انتقال من انجام شود اما رئیس تا پایان ماه  فرصت خواست تا شلوغی پایان ماه سپری شود و اوضاع اندکی به سامان تر باشد.شاید اینگونه کاربرای نیروی جایگزین من هم تا حدودی راحت تر باشد.امروز و فردا به احتمال زیادآخرین روزهای کاری من در این شعبه است.حالا دیگر بیشتر مشتریهای دائمی ما از ماجرای این انتقال خبر دار شده اند و بازار خداحافظی با من این روزها حسابی گرم است....

کارهای تلنبار شده زیادی هست که امروز حتی الامکان تلاش می کنم تا آنها را به روز کنم.دوست ندارم نفر بعد از من با انبوهی از کارهای نیمه کاره مواجه شود.. من در این دو سال و هشت ماه حضورم در این شعبه همواره سعی کردم تا کارهایم رادر حد توانم خوب و درست انجام بدهم.در مورد نتیجه ی کار دیگر قضاوت با دیگران است.قرار است که امروز رئیس دوربین دیجالتش را بیاورد تا چند عکس یادگاری بگیریم...

خواهرم که قرار بود اوایل دی ماه مسافر کوچکش از راه برسد چند روز است که وضعیت جسمی خیلی مناسبی ندارد و در این وان افزا سرما هم خورده،بنا به گفته دکتر شاید نیاز باشد مسافرش قدری زودتر و شاید در همین هفته پا به دنیا بگذارد..مادرم هم به تهران امده تا این روزها در کنارش باشد..برای هر دویشان دعا کنید..او روزهای سختی را می گذراند.خانمها خوب می دانند که چه می گویم.با همه وجود دلنگرانش هستم....

پی نوشت:درطی مدت چند ماهه بارداری خواهرم،هر وقت حال او را می دیدم،این آیه شریفه در پیش چشمانم نقش می بست:((و وصينا الانسان بوالديه حملته امه وهنا على وهن))..و این ضعف روز افزون یا به قول مصحف شریف وهن علی وهن همه ارکان وجود یک مادر را انگار درگیر می کند...کی می توان ذره ای از زحمات مادر را پاسخگو بود...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

دو روز پیش که با شعبه تماس گرفته شد و آدرس محل سکونت من و همکارم را خواستند معلوم بود که انتقال یکی از ما دو نفر نزدیک است و با توجه به این که همکارم چند ماهی از من در این شعبه قدیمی تر بود بیشتر گمان به جابه جایی او می رفت.اما چیزی که کسی فکرش را هم نمی کرد جابه جایی همزمان من وهمکارم بود....امروز محل خدمت جدید من و او مشخص شد و قرار است ظرف چند روز آینده این جابه جایی صورت بگیرد..

شعبه ای که قرار است من به آن منتقل شوم چند کیلومتری به محل سکونتم نزدیکتر است و البته به مراتب از شعبه کنونی بزرگتر.در طی این چند مدت هر روز مسیرم به گونه ای بود که ازجلوی درب این شعبه عبور می کردم و البته شاید کمتر گمان می کردم که روزی فرا برسد که قرار باشد خودم در آن مشغول کار شوم...به هر حال شاید یکی از محاسن کار ما همین جابه جای ها و تغییرات است که هر از گاهی همه چیز را از بیخ و بن عوض می کند ونمی گذارد در یکنواختی روزهای زندگی و روزمرگی کار فراموش کنی که تو در این دنیا مسافری بیش نیستی....

روزهای تازه ای در انتظار من است...محل تازه،همکارانی دیگر و دوستی های جدیدی که امیدوارم پا بگیرد... نمی دانم که نسبت به محل کار کنونیم چه چیزهای عوض خواهد شد و در کدامین سمت،مسلما اخت شدن با شعبه جدید و به قول معروف جا افتادن در آنجا زمان لازم دارد و گذر از این مرحله کمی دشوار است اما به هر حال این همان تغییری است که در این چند وقت بی صبرانه انتظارش را می کشیدم...

صفحه ی دیگری در داستان یک زندگی در حال ورق خوردن است و من قصد دارم اگر فرصتی باشد وقایع این صفحه را به همان سبک و سیاق آغازین روزهای وبلاک نویسی ام به رشته تحریر در بیاورم...

پی نوشت:امروز آخر وقت که رئیس خبر این جابه جایی را به من و همکارم داد،بنده خدا همکارم گل از گلش شکفت...او واقعا روزهای سختی را در این شعبه گذراند و فشار کاری بیشتری را تحمل می کرد،مسلما در شعبه جدیدش شرایط راحت تری را خواهد داشت.

-دو نفر نیرویی که قرار است جایگزین ما در این شعبه بشوند را کمابیش می شناسم..هر دوی آنها همکاران خوب و صبوری هستند.به عکس ما،هر دوی آنها متاهلند و امروز معاون به شوخی می گفت از دست این مجردها راحت می شویم!!!...

-امروز آخر وقت گفت و گوی مفصلی داشتیم با رئیس و او سعی می کرد تا هر آنچه در این مدت تجربه کرده است را در خصوص قرار گرفتن در محیط جدید به من منتقل کند که انصافا در چند مورد به نکته های جالبی اشاره کرد..چیزهایی که من یا به ذهنم نمی رسید یا کمتر به اهمیتش واقف بودم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

یک هفته دیگر آغاز شده...روزها،هفته ها و ماه ها دارند از پی هم می گذرند....گاهی وقتها که فکرش را می کنم می بینم در این حدود 5سال گذشته،یعنی درست از زمانی که من از ده و از خانه پدری پایم را بیرون گذاشتم،دیگر چیزی به نام زندگی را تجربه نکرده ام...به قول رئیس جدیدمان آنچه که ما در حال تجربه آن هستیم زنده مانی است نه زندگانی!....استرس،فکر های جورواجور...ناآرامی در روانم موج میزند...و بدون شک مهمترین دلیل حجم زیاد کابوسهایی که می بینم هم همین است....

دیشب تماسی داشتم با رئیس سابق،بنده خدا خیلی خوشحال شد..نزدیک ده دقیقه ای با هم صحبت کردیم..به نظر می رسید که ازمحل کار جدیدش راضی است...البته حجم کار آنجا به مراتب از آنچه که در این شعبه داشت کمتر است...

روز جمعه هم با وجود اینکه می خواستم به دانشگاه بروم نفتم...اصلا حسش نبود...بیشتر در خانه بودم... تنها کار قابل ذکری که روز جمعه انجام دادم پختن غذا بود تا برای امروز بعد از مدتها دوباره غذابه سر کار ببرم....

چند روز پیش نامه ای از اداره آمده بود که هر کس تمایل به خدمت در شعبه فرودگاه (مهرآباد)را دارد کتبا تقاضا کند و من هم روز پنج شنبه اعلام آمادگی کردم..البته با توجه به سیستم اداری موجود و برخی مسائل دیگر، احتمال اینکه من انتخاب بشوم خیلی ضعیف است اما حداقل یک تقلا برای تغییر که هست...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

گاهی وقتها که بد جور از همه چیز خسته و وامانده می شوم به سرم می زند تا با یک آپ منفی خودم را خالی کنم و تا آنچایی که قلمم پیش می رود بد و بیراه نثار همه نامعادله های زندگی کنم اماباز پیش خودم می گویم که این موضوع چیزی را برای من عوض نخواهد کرد جز اینکه ممکن است مذاق همین چند خواننده دائمی وبلاگم را تلخ کند....باور کنید اصلا دلم نمی خواهد که همواره از نوشته هایم بوی ناامیدی و خستگی بیاید اما نمی توان در حالی که از همه سو به نوعی تحت فشار قرار داری،خود را خوشحال نشان دادو همه چیز را روبه راه...در این چند سال خیلی تلاش کردم تا خودم را به امید روزهای نیامده بهتر دلخوش کنم اما تاریخ مصرف این دلخوشی هم به پایان رسیده است..

آزمون میان دوره حسابداری که این یکشنبه یرگزار شد را نسبتا خوب پاسخ دادم...بر عکس خیلی از بچه های دوره،من همه مسائلش را حل کردم و به سوالات تشریحی هم کمابیش جواب دادم...فکر کنم نمره قابل قبولی کسب کنم...

امروز خبر ناگواری هم از روستایمان شنیدم که نه تنها من بلکه  هر شنونده ی دیگری را متاثر می کند..زوج جوانی از اهالی ده،در همان اولین شب زندگی مشترکشان بر اثر نشت گاز و انفجار و آتش سوزی،دچار سوختگی شدید می شوند و دیروز بعد از چند روز دست و پنجه نرم کردن با مرگ،تازه داماد بیچاره فوت می کند...همسر او هم همچنان با سوختگی شدید بستری است...حادثه بسیار تلخی بود و البته قابل تکرار.. این عادت ما ایرانی هاست که حادثه را هیچ گاه جدی نمی گیریم....

دیروز بحث نسبتا مفصلی داشتم با خدمتگزارمان که البته به جایی نرسید و او هم حرف مرا قبول نکرد،موضوع از این قرار بود که او و یکی از همکارهای شعب دیگر از داروخانه ای که نزدیک شعبه ماست لوازم بهداشتی و آرایشی خرید می کنند و در عوض با همکاری داروخانه این اقلام به عنوان داروهای مختلف در دفترچه درمان آنها ثبت می شود و آنها هم به راحتی قسمتی از پول این اقلام را از بانک می گیرند...من به او گفتم که این کار عین دزدی و این پول بدون شک حرام است...قضاوت در این مورد کار چندان پیچیده ای نیست..حتی اگر تقیدات مذهبی چندانی هم نداشته باشی،کافی است به وجدانت رجوع کنی....

پی نوشت:به خاطر همان مشکلی که سیستمت داشت کم پیدا شده ای؟اما به نظر من این بهانه خوبی نیست...نوشتم تا بدانی من به یادت هستم..

-بنده خدا همکارم دیروز200هزار تومان کم اورد..تا به حال چنین رقمی در این شعبه سابقه نداشته است. امیدوارم که در طی روز جای طرف او هر کسی که هست ،متوجه این موضوع شده و پول را برگرداند....


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

هفته ی بدی نبود...همانطور که پیش بینی می کردم نسبت به هفته های قبل اندکی از فشار کاری کم شداما این کم شدن انقدر نبود که در ساعت بازگشت من به خانه تغییری ایجاد کند و این هفته هم اکثرا ساعت از7عصر هم گذشته بود که من به خانه می رسیدم...اتفاق نسبتا گفتنی هفته جاری برای من،خرید خودرو بود.بالاخره بعد از گذشت مدتها که تصمیم به خرید آن داشتم،و بعد از تردید های زیادی که در مورد نوع و مدل و میزان پولی که می خواستم برای آن اختصاص بدهم،دل به دریا زدم و خودرو یکی از همکارها را خریدم.حداقل این خرید برای من این حسن را داشت که از فروشنده آن اطلاعات کاملی داشتم و نسبت به سلامت خودرو او هم تقریبا مطمئن بودم.روز دوشنبه هم مرخصی گرفتم تا کارهای مربوط به فک پلاک را انجام بدهم.

موضوع قابل ذکر و البته نه چندان خوشایند دیگر این هفته،خبر اختلاس در یکی از شعبه های سرپرستی بود که تبدیل موضوع اصلی بحث کلاس این هفته حسابداری ما شده بود.متاسفانه یکی از همکارهای متصدی با سوء استفاده از محیط دوستانه و اعتمادی که در بین همکارها وجود داشته،مبلغ کلانی از حسابهای مشتریان آن شعبه برداشت کرده و سپس متواری می شود.هر چند که امروز شنیدیم که خوشبختانه فرد متواری دستگیر شده اما حتی در صورت بازگرداندن همه پولهای اختلاس شده،فاش شدن این مساله تاثیری بسیار منفیدر اذهان عمومی خواهد داشت....

امروزی که وارد آن شده ایم قصد دارم تا سری به دانشگاه بزنم.روز یکشنبه هم امتحان میان دوره کلاس حسابداری است که باید قدری مطالعه کنم.همچنان کارها بیشتر از زمانی است که در اختیار دارم...

پی نوشت:بعد از مدتی که انگار کمی تنهاییم برای بیگانه شده بود،دوباره چند وقتی است که با آن اخت شده ام...

-خیلی وقت بود که دنبال ورژن جدیدgoogle earthبودم تا بالاخره سپهر هفته پیش برایم اورد.طبیعی است که من با توجه به علاقه ای که به روستای زادگاهم دارم بلافاصله سراغ عکسهای آن منطقه بروم.نسبت به چند وقت پیش عکسها جدید تر شده بود و البته واضح تر...برای من که خیلی جالب بود..وقتی که سرزمینی که در آن بزرگ شده ای را از نمایی دیگر می بینی،و اینکه می بینی چقدر زمین خدا بزرگ است و ما آدمهاچقدر کوچک. ..آنهایی که وبلاگ مرا می خوانند تا به حال چندین عکس از نماهای مختلف روستای زادگاه من در این بلاگ دیده اند.شاید  دیدن این نما هم خالی از لطف نباشد...بافت مسکونی ده و زمینهای کشاورزی که آنرا فرا گرفته کاملا مشخص است.عکس در جهت جغرافیای است یعنی قسمت بالایی آن سمت شمال و قسمت پایین ان جنوب است و  یکی از جنوبی ترین خانه های ده،خانه ماست....

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

معمولا آخر وقتها که درب بسته می شود و ما مشغول جمع و جور کردن کارها می شویم،فرصتی دست می دهد تا در خلال انجام کار از وقایع روزمره و زندگی و مسائلی از این دست صحبت کنیم..نمی دانم روز پنج شنبه صحبت از کجا شروع شد که به یکباره باعث شد تا رئیس سفره دلش را باز کند گوشه ای از ناگفته های زندگی اش را باز گو کند...از محیط کار و نامردی ها و تبانی های کثیفش..تا عشقی بی سر انجام که هفت سال او را درگیر خودش کرده بود و باعث شده بود تا به قول خودش از قافله زندگی عقب بیافتد...می دانستم که خیلی دیر ازدواج کرده است اما دلیلش برایم سوال برانگیز بود تا اینکه خودش کمابیش آنرا باز گو کرد...به هر حال او هم دل پری داشت .

هفته گذشته فوق العاده شلوغ بود..و برای من همراه با یک کسری..امیدوارم هفته ای که از راه می رسد تا حدودی بهتر باشد...روز پنج شنبه یکی از رفقای دوران خدمت از کاشان با من تماس گرفت..من و او در بازرسی پادگان چند ماهی هم خدمت بودیم...ازدواج کرده بود و سه شنبه شب مراسم جشن دامادی اش بود و برای دعوت به مراسم تماس گرفته بود..واقعا خوشحال شدم هم به خاطرخودش و اینکه داشت سر و سامانی به زندگی اش می دادو هم این که هنوز  مرا فراموش نکرده بود...اگر امکانش بود حتما در مراسمش شرکت می کردم اما نه فرصتی هست و نه راه نزدیک است...در حین مکالمه با او من بیشتر به شوخی و طنز- اندکی عبارات و اصطلاحاتی با لهجه نیم بند کاشانی به کار بردم ،این موضوع برای همکارهای شعبه تازگی داشت و به خودم که آمدم دیدم همه به نوعی توجه شان به صحبتهای من و این عبارات جلب شده است...

مادر امشب میهمان من است..چند ساعتی است که از راه رسیده...قرار است تا در این هفته برای دختر کوچولوی در راه خواهرم خرید کنند...اوایل دی ماه مسافر او از راه خواهد رسید..

پی نوشت:نمی دانم چرا هر وقت که مادر اینجا میهمان من می شود در مورد آینده و برنامهای من برای آن سوال پیچم می کند...سوالهای که دغدغه خود من هم هست و پیدا کردن جواب بزای کار ساده ای نیست.. هنوز زمان باید بگذرد..

-برعبث می پایم،که دری بگشایم....

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

محض اینکه گذر زمان غبار فراموشی و سکون بر وبلاگ ننشاند چند خطی می نویسم...

روزهایم کماکان همرنگ هم است...و اتفاقات ریزو درشتش..به تناوب و تناسب...پر و خالی می کندم از انگیزش های زندگی....انگار تا یکی نبود این داستان،اوضاع همین است...

پی نوشت:نمی دانم خدا:((گندمم را ریختی تا زر دهی؟))

-سپهر جان،یک دنیا تشکر...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

امروز وقتی ساعت از7عصر هم گذشته بود و تازه من با جسمی نیمه جان سوار تاکسی شده بودم تا مسیر پر ترافیک بازگشت را طی کنم با خودم می گفتم به محض رسیدن به خانه از هوش خواهم رفت اما خوشبختانه با وجود همه خستگی که داشتم توانستم کارهای شخصی ام را انجام بدهم و حتی بنویسم. بگذریم .امروز هم واقعا روز کلافه کننده ای بود.یک هفته ای از راه اندازی خود پرداز شعبه می گذرد و هر چند بیشتر کارهای آن را رئیس انجام می دهد اما به هر حال روی حجم کاری ما هم تاثیر داشته است.

گفتنی و نوشتنی زیاد دارم.به قول معروف از هر دری سخنی.اما ترجیح می دهم آنها را در یک موقعیت مناسب تر و بافراغ خاطر بیشتری بنویسم.چیزهای زیادی هست که روح و روانم را می آزارد.از هر سو. دنیای کار و خارج از آن. دوباره دور جدیدی از کابوسهایم شروع شده.هر چند که خیلی آنها را به خاطر نمی آورم اما می دانم که هستند. این را از تشویش و نگرانی مبهمی که سحرگاه و هنگام برخواستن از خواب فرا می گیردم می فهمم.

یکی از خصائص ذاتی کار ما به خاطر برخورد نزدیک و رودررو  با مردم این است که همواره در جریان احوال زندگی حداقل بخشی از آنان که بیشتر به ما مراجعه می کنند هستیم.وقایعی همچون ازدواج یا طلاق، اوضاع شغلی و مالی و...و در نهایت مرگ.و هرچند این مساله بعد از مدتی برایت عادی می شود اما مرگ آنهایی که به هر دلیل خاطرات خاصی در ذهن تو دارند خواه ناخواه تو را متاثر می کند.امروز هنگام ورود به شعبه وقتی اعلامیه ترحیم پیرمرد را دیدم جاخوردم.هفته ای یکی دو بار به بانک می امد و بیشتر هم به من مراجعه می کرد.همینکه از در وارد می شد با لهجه لرستانی غلیظ سلام می کرد. فارسی را امیخته به لغات و اصطلاحات محلی صحبت می کرد و به همین خاطر من همیشه در فهم درخواستهایش با مشکل مواجه می شدم.این اواخر  دیگر کم کم داشتم سر از زبانش در می اوردم و چون می دانستم اوضاع جسمی مساعدی ندارد سعی می کردم حتی الامکان کارش را زودتر راه بیاندازم.خدایش بیامرزاد.

پی نوشت:در چمنهای گوشه بزرگراه وقتی آن چند کارگر خسته را دیدم که در بین آن همه شلوغی و سرو صدا همه با هم روی یک زیر انداز دراز کشیده و به خوابی عمیق فرو رفته بودند یاد این سخن معروف سعدی افتادم:ده درویش در گلیمی بخسبند،دو پادشاه در اقلیمی نگنجند...

-آپ کردم.حالا این منم که منتظرم...

-کم پیدا شدی؟سراغی نمی گیری؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

روز بنج شنبه با وجود اینکه یک اشتباه از طرف من که داشت کم کم برایم گران تمام می شد همه را تا ساعت 4عصر در شعبه نگه داشت وبا وجود خستگی فوق العاده ای که داشتم اما باز نتوانستم خودم را برای نرفتن متقاعد کنم.نزدیک غروب بود که به جاده زدم.هنوز هم وقتی که از عوارضی تهران عبور می کنم حس کسی را دارم که دارد از زندانش بیرون می رود....

به قم که رسیدم هوا کاملا تاریک شده بود.ضلع جنوبی میدان 72 تن قم جایی است که هموراه می توانی مسافرانی که قصد عزیمت به کاشان را دارند در انجا پیدا کنی و بالطبع مسافر کش هایی که در حال جمع کردن مسافر و چانه زدن بر سر قیمت هستند....وقتی بعد ازکمی معطلی بالاخره سوار ماشین شدم حدس زدم مسافر کنار دستم را که لباس سربازی نیروی انتظامی به تن داشت و از سر و وضعش هم کاملا مشخص بود که درآغازین هفته های خدمت است را می شناسم.حدسم کاملا  درست بود.وقتی با نام خانوادگی مخاطبش قرار دادم با تعجب هر چه تمام تر به من نگریست و اسم مرا پرسید.

یکی از همکلاسیهای دوران دبیرستان.سال دوم را با هم همکلاس بودیم و روابط دوستانه و نسبتا نزدیکی داشتیم.از سال80 به بعد دیگر خبری از او نداشتم.خیلی برایم جالب بود که او از روی نام کاملا مرا به خاطر آورد اما از روی ظاهر به هیچ وجه.به قول خودش من نسبت به آن روزها و تصویر ذهنی او خیلی تغییر کرده بودم.مثل هر دوست دیگری  که بعد از مدتها می بینی اش از وضعیت کنونی هم جویا شدیم.با تلاش و پشتکاری که از او سراغ داشتم می دانستم که باید درسش را ادامه داده باشد. لیسانس و فوق لیسانسش را در رشته فیزیک مکانیک و با کسب رتبه های عالی گرفته بود و مرخصی داشت تا در آزمون دوره دکترا شرکت کند.

اصلا متوجه گذر زمان نشدیم.انگار که فاصله100کیلومتری قم تا کاشان در یک چشم بهم زدن طی شده باشد.خیلی خسته به نظر می رسید.از به قول خودش 20سال تلاش و درس خواندن و از اینکه تازه در مسیر جاده زندگی در ابتدای راه است.تشکیل زندگی هم داده بود و این هم بار مسئولیتش را سنگین تر می کرد.می گفت مدتی در دانشگاه آزاد کاشان تدریس می کرده و برایش خیلی سوال برانگیز بوده که دریافتی آبدارچی دانشکده از او به مراتب بیشتربوده است..هنگام خداحافظی از هم شماره گرفتیم و قول دادیم که حتی الامکان هر از گاهی خبری بگیریم از هم....

پی نوشت:اشتباه روز 5شنبه و چند اشتباه دیگر در دو هفته گذشته ازجانب من هر چند که همگی بدون مشکل خاصی برطرف شد اما برای من به منزله یک زنگ خطر است و نشان میدهد که باید روند بعضی کارها را در شعبه عوض کنیم.چند پیشنهاد به نظرم رسیده که امروز به محض رسیدن به شعبه با رئیس در میان خواهم گذاشت...

-مدتی است که در وبلاگم عکسی نگذاشته ام چند عکسی که دیروز از باغچه خانه پدری گرفتم به نظرم جالب رسید برای درج.اگر مایل بودید سری هم به ادامه بزنید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

 آخر هفته ای که گذشت هم نشد که مسافر کاشان بشوم و تا این هفته تمام بشود 4هفته ای از آخرین باری که کاشان بودم خواهد گذشت..دلم برای مادرم به اندازه یک دنیا تنگ شده...روز پنج شنبه با وجود اینکه تا 5:30 عصر من وهمکارم مشغول کار بودیم باز هم نتوانستیم همه کارهای عقب مانده را به روز کنیم....

روز جمعه غروب امیر از همکارهای هم دوره و دو نفر دیگر از بچه ها(همان جمعی که عید با هم به مشهد رفته بودیم)مهمان من بودند...امیر بنده خدا هر چه از هرکجا که می توانسته را جمع کرده تا بلکه بتواند جایی برای خودش خانه ای بخرد...روز جمعه به درخواست او به یکی از بنگاههای محل سر زدیم تا به قول معروف مظنه ای از قیمت های این منطقه پیدا کنیم...هر چه بنگاه دار موارد بیشتری را معرفی می کرد من و امیر نومیدانه تر گوش می کردیم ... هنوز بین داشته های او و قیمت یک خانه کاملا معمولی فاصله قابل توجهی وجود دارد... البته به عقیده من او زود برای این مساله دست به کار شده اما او هم استدلال های خودش را دارد خصوصا وضعیت شکننده و غیر قابل پیش بینی بازار مسکن...

در همان لحظات داشتم به این نکته فکر می کردم که ماپسرهاهم در نوع خود با این شرایط موجود چه موجودات فلک زده ای هستیم و تا رسیدن به یک ثبات نسبی(تاکید می کنم نسبی)در زندگی با چه موانعی و سختی هایی باید دست و پنجه نرم کنیم و چه سدهایی که نباید پشت سر بگذاریم...و تازه ما از یک موقعیت شغلی ثابت و مزایای آن هم بهره مندیم...بعد از طی کردن مراحلی مثل درس،خدمت و پیدا کردن کار،تازه مواجه می شوی با چیز بغرنجی مثل ازدواج که آن هم داستان خاص خودش را دارد..از پیدا کردن فردی با مشخصات حتی الامکان منطبق با خواسته ات که گذر کنی(وشاید گذر نکنی؟؟!!!)،نوبت می رسد به تامین هزینه های نه چندان اندک آن،آداب و سنن من درآوردی که هر روز به آن افزوده می شود و دست آخر و بدتر از همه خاله زنک بازی هایی که در برخورد دوخانواده و دو فرهنگ اجتناب ناپذیر است...به اینها که فکر می کنی افکار خطرناکی همچون تجرد دائم در مخیله ات جوانه می زند که هرچند مثل علف هرز تلاش می کنی از ریشه بر کشی اما باز هم می رویند...

بگذریم...شب نشینی نسبتا مختصراما با صفایی که با بچه ها داشتیم باعث شد که خیلی دلگیری همیشگی غروب جمعه به چشم نیاید... هفته ای دیگر آغاز شده و امروزی که حالا وارد آن شده ام بازهم کلاس دارم..این یعنی بستن حساب با دستپاچگی تمام...طی کردن مسیر نه چندان کوتاه شعبه تا محل کلاس با عجله ... نشستن و غلبه بر چرت و خستگی تا ساعت7.. و نیمه جان رسیدن به خانه و افتادن... فعلا حرف گفتنی دیگری نیست...یعنی هست اما کشش مطلب بیش از این نیست..چند وقتی است که گمان می کنم در دنیای مجازی پر حرف شده ام....

پی نوشت:الهم انت ولی نعمتی و القادر علی طلبتی تعلم حاجتی....

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

امروز اولین جلسه دوره حسابداری بود.همانطور که فکر می کردم تعدادی از همکاره های هم رده که با هم کارمان را آغاز کردیم در این دوره حضور دارند و امروز بعد از دوره توجیهی بدور خدمت، دوباره فرصتی دست داد تا با آنها در یک مکان دور هم جمع شویم....دوره توجیهی بدو خدمت،آن روزها ما کارمندهایی تازه استخدام بودیم و در ابتدای راه،بدون تصویری واضح از آنچه که پیش رو داریم و پر از افکار و رویاهای گوناگون.حالا از آن روزها نزدیک به سه سال می گذرد و ما در کار خودمان دیگر کاملا جا افتاده ایم.برایم خیلی جالب بود که امروز هر کدام از ماوقتی به هم می رسیدیم بلافاصله بعد از سلام و احوالپرسی های معمول یک سوال از همدیگر می پرسیدیم:((الان کدوم شعبه ای؟))...بیشتر زمان استراحت بین کلاسی ما هم به تبادل تجربیات و بحث ها وسوالهایی درباره کار گذشت...

کتاب نسبتا حجیم و قطوری برای دوره در نظر گرفته شده و به نظر نمی رسدکه شب امتحانی باشد.باید در طول این12هفته آموزش سعی کنم حتما مطالب را مرور و مطالعه کنم.

شلوغی،ازدحام مراجعین و به تبع آن حجم کاری واقعا دارد از حد توان من خارج می شود.گاهی اوقات و برای لحظاتی در طول روز رسما کم می آورم.برای چندلحظه کوتاه دست از کار می کشم  و سعی می کنم با یک نفس عمیق قوای ذهنی ام به جای خود برگردد.امروز واقعا به زور توانستم حسابم را ببندم و خودم را به کلاس برسانم..بیشتر این روزها قید ناهار را هم می زنم و دیگر بدنم هم به این مساله عادت کرده...حالا دیگر مطمئنم به هر شعبه دیگری که منتقل شوم فشار کاری بیشتر از این چیزی که دارم تجربه می کنم نخواهد بود.

مساله ادامه تحصیل هم یکی از درگیری های همیشگی ذهن من است.با این وضعیت نمی دانم که خواهم توانست درسم را به سرانجامی برسانم یا نه.بدون بهبود برخی از فاکتورهای تعیین کننده در محیط کار و زندگی شخصی،این موضوع خیلی دشوار به نظر می رسد.

هر از گاهی خودم را ملامت می کنم به خاطر قصور در این قضیه. خصوصا سهل انگاری درسال آخر دبیرستان و پشت کنکور. شاید من آنگونه که باید تلاش نکردم.اما مسائل دیگری هم بود در آن زمان که روی تصمیمات بعدی من تاثیر زیادی داشت.واقعیت این بود که پدر من به هیچ عنوان توان تامین مالی مرا حتی در صورت قبول شدن در دوره روزانه دانشگاه های دولتی هم نداشت.من در صورت موفقیت در کنکور هم می بایست همانند دو برادر و خواهرم که تحصیلات عالیه دارند تمام دوران دانشجویی را با تنگناهای طاقت فرسای مالی دست به گریبان می بودم و با اعانه های سایر افراد خانواده مخارجم را تامین می کردم که حتی تصورش هم برای من دشوار است. بدون شک یکی از دلایل ورود من به دانشگاه هوایی با وجود داشتن شانس قبولی در دوره های روزانه، به نوعی فرار از همین تنگناها بود.

از مسیری طی شده در زندگیم راضیم و شاکر به درگاه خدا.من دست کم به خودم ثابت کردم که اگر شرایط مناسب باشد  توان شکوفا کردن استعدادم را دارم.دو سه ترم ابتدای تحصیلم در دانشگاه پیام نور موید این نکته است.حتی در آن روزها هم شرایط زندگی من چندان مساعد نبود و با دشواریهای زیادی رو به رو بودم اما همین که متکی به خود بودم و نه سربار دیگری،انگیزه ام را برای ادامه کار دو چندان می کرد....نمی دانم چه شد که این مطالب را نوشتم.شاید باز گویی این واقعیات برای خودم لازم بود....

پی نوشت:این شب هاتادلت بخواهد دلگیر است...کم کم دارم وارد روزهای بدون آفتاب می شوم..روزهایی که نه موقع رفتن به سر کار و نه هنگام برگشت،نمی توانم آفتاب را ببینم و انگار این ندیدن آفتاب،ظلمت را به عمق وجودت رسوخ میدهد....

-نمی دانم...یا نمی آیی و یاحتی قید نظر گذاشتن را هم زده ای...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

بعضی وقتها شرایط و عوامل مختلف درونی و بیرونی دست به دست هم می دهند تا دورهای خاصی را در زندگی تجربه کنی.دورهایی که دلت می خواهد زمان سرعت بگیردوهر چه سریعتر از آن گذر کنی.بنا به دلایل مختلف و گوناگونی احساس می کنم که دریکی از ان دوره ها قرار گرفته ام.بی صبرانه در انتظار سپری شدن یک سال آینده ام.امیدوارم که از لحاظ کاری در این یک سال تغییری در وضعیت کنونی ام ایجاد شود و در سایر شئونات زندگی نیز هم.در حال حاضر هیچ کار خاصی نمی توانم انجام بدهم.فقط تلاش می کنم تا خمودگی و ناامیدی بر من استیلا نیابد که البته این نیز به نوبه خود کار کوچکی نیست.

دیروز واقعا شلوغ بود و امروز هم قاعدتا شرایط مشابهی خواهد داشت.شنیدها حاکی است که به زودی خود پرداز برای شعبه هم نصب خواهد شد که تفکیک اسکناس و پول گذاری آن را هم باید به کارهای روزانه اضافه کنیم. شلوغی و ازدحام مراجعین طی این چند وقت اخیر عده ای از مردم محل را به تکاپو انداخته تا در حرکتی خودجوش با نامه نگاری و مراجعه ومکاتبه با مسئولین رده بالاتر بانک انها را برای اضافه کردن کادر شعبه متقاعد کنند و گویا تلاش های انها چندان هم بی نتیجه نبوده است و قول هایی هم داده شده است.مانند همیشه چشم به آینده دوخته ایم و دل خوش داشته ایم به بهبود اوضاع.

پی نوشت:برای چندمین بار تاکید می کنم که دنیای مجازی،حیات خلوت افکار من است.روی سخنم با کسانی است که نوشته های مرا می خوانند و در دنیای واقعی نیز مرا می شناسند.من در اینجا گه گاه مطالبی را بیان و مطرح می کنم که شاید در دنیای واقعی کسی هر گز آنرا برای دیگری ابراز و بیان نمی دارد.انتظار من این است که شما هم فقط و فقط مطالب من را بخوانید و از کنارش عبور کنید.گو اینکه نگارنده آن را هرگز نمی شناسید.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

گاهی وقتها اینقدر مطالب گفتنی و نوشتنی در ذهنت زیاد است که نمی دانی کدامشان را بنویسی و از از کجا شروع کنی.امشب داشتم به این فکر می کردم که حالا دیگر این وبلاگ و نوشتن درآن،جزء لاینفکی از زندگی من شده است.هر ازگاهی بنا به دلایلی به فکر تعطیل کردن و یااسباب کشی از آن می افتم وباز منصرف می شوم... من با نوشتن در اینجا،دائم خودم،افکار و روحیات و شخصیتم راحلاجی می کنم و به نوعی آنها را در معرض نقد و دید دیگران قرار می دهم که این به خودخود چیزخوبی است و می تواند مانع در جا زدن و مردابی شدن-چیزی که زیاد ذهن مرا درگیر خودش می کند-بشود...هر چند آنچه در اینجا منعکس می شود تنها بخشی از اتفاقات و واقعیات داستان یک زندگی است...

امروز که وارد آن شده ایم،همکارم مرخصی است و صندوق شعبه تحویل من است.به قول خدمتگزارمان امروز حکومت دست من است!!!طی این دو سال و چند ماه خیلی کم پیش آمده که او به مرخصی برود که البته به نظر من اشتباه کرده و به همین خاطر تا امروز دو سه روزی بیشتر صندوق تحویل من نبوده است و در این زمینه خیلی تجربه ندارم. هر چند که کار خیلی دشواری نیست اما ریزه کاریهای خاص خودش را دارد.از سوی دیگربا توجه به اینکه امروز بیست و پنجم ماه است روز احتمالا شلوغی را خواهیم داشت بویژه ازنظر چکهای کلر.به نوعی امروز فرصتی است برای من تا توانمندی خودم را در کار محکی جدی بزنم.

بعد از حدود یک هفته که به خاطر مصرف داروها نتوانستم روزه بگیرم دیروز را روزه بودم.هر چند حالم نسبتا بهتر شده اما این بیماری لعنتی هنوز در بدنم هست و باز باید سری به دکتر بزنم.طبق نامه ای که چند روز پیش از اداره رسیده من بایددردوره حسابداری 1 که به صورت پاره وقت-یکشنبه ها و سه شنبه ها از ساعت 4تا7عصر- وبرای مدت نسبتا طولانی سه ماه در مرکز اموزش سرپرستی برگزار می شود شرکت کنم.این دومین دوره آموزشی تخصصی بعد از دوره مبانی بانکداری است که خواهم گذراند.شروع کلاسها از تاریخ 5مهرماه است و امیدوارم بتوانم در کنارمطالبی که خواهم آموخت دوستان جدیدی در بین همکاران پیدا کنم.

پی نوشت:انگار به تبعیت از خودم،کامپوترم هم بیمار شده است و چند وقتی است که مثل گذشته قبراق و در رکاب نیست.از علائم بالینی!آن هم برمی آید که احتمالا اشکالی سخت افزاری پیدا کرده ...نظر یکی از دوستان هم که امشب با او در این مورد صحبت می کردم هم همین بود..با دوستم سپهر که در این زمینه ها واردتر است هم در این مورد مشورت خواهم کردتا بعد از اطمینان از تشخیص مداوایش کنم...

-نتایج کنکور هم اعلام شد و نرگس بانو-برادرزاده ام-توانست در دانشگاه کاشان پذیرفته شود.این مساله بیش از رشته ای که درآن پذیرفته شده برای من مهم است و باید اعتراف کنم که بعد از شنیدن آن نفس راحتی کشیدم.گذراندن دوران دانشجویی در شهری دیگر و به دور از خانواده مخاطرات و سختی هایی دارد که بر کسی پوشیده نیست و به هیچ وجه دلم نمی خواست اوبا این مشکلات دست به گریبان بشود...

-برنامه کلاسی این ترم را دیدم.گمان نمی کنم که دیگر ببینمت.شاید زودتر از آنچه که فکرش را می کردم برای هم خاطره بشویم...تا یادم نرفته،اعتراضت به نمره آن درس هم در حال پیگیری است اما هنوز به نتیجه ای نرسیده.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

دو سه روزی می شدکه قصد نوشتن داشتم  اما موفق به آن نمی شدم که مهمترین دلیلش اوضاع جسمی نامساعد خودم بود.این سهل انگاری من در رسیدگی به وضعیت جسمانی و غرق شدن بیش از اندازه در کار باعث شد تا حالا دست به گریبان سینوزیت یا همان عفونت سینوس ها بشوم که بنا به تشخیص و گفته دکتر حالت مزمن به خودش گرفته و دوره درمانی نسبتا طولانی خواهد داشت.امروز سر کار نرفتم.این برای اولین بار در دوران کاری بود که به دلیل کسالت مرخصی می گرفتم.

از مرخصی امروز استفاده کردم و به بیمارستان بانک رفتم.هم برای رفتن پیش دکتر متخصص و هم برای تایید نسخه ای که باید توسط بیمارستان مجوز پرداخت هزینه آن داده می شد.امروز وقتی به آنجا رفته بودم به یاد سه سال پیش افتادم.نزدیک به سه سال و دو سه ماه پیش روزهایی که من در تک و تاب استخدام در بانک بودم برای تکمیل پرونده و انجام معاینات پزشکی چند روزی بین اداره کارگزینی و بیمارستان در رفت و امد بودم...

بعد از اینکه کارم در آنجا تمام شد سری به یکی از همکارهای همدوره ای زدم که جدیدا به شعبه ای در همان حوالی منتقل شده است...از بین نزدیک به حدود چهل نفر همدوره ای که دوره توجیهی بدو خدمت را با هم شروع کردیم حالا او تنها کسی است که به طور مستمر با هم در تماسیم و هر از گاهی همدیگر را می بینیم.. در دنیای واقعی تعداد دوستان نزدیکی که با آنها کمابیش در ارتباطم دیگر به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسد....

منزل برادرم امیر هم که در همان حوالی است دومین جایی بود که از فراغت امروز برای رفتن به آن استفاده کردم.پریای کوچک و دوست داشتنی او امسال راهی کلاس اول می شود.خیلی دوست دارم که ببینم با آن کیف نسبتا بزرگ و لباس مدرسه چه شکلی می شود...

پی نوشت:دیدن و شنیدن چیزهای عجیب و غریب در شهری مثل تهران اتفاقی روزمره است اما گاهی اوقات بعضی از آنها بیشتر جلب توجه می کند...مثل مکانی که پسرک نوجوانی دیشب در پیاده روی یکی از خیابانهای اطراف،برای نشستن انتخاب کرده بود..او که نتوانسته بود انگار مثل سایر رفقایش روی زمین خدا جای مناسبی پیدا کند سقف کیوسک تلفن عمومی را برای این منظور انتخاب کرده بود!!!البته به گمانم از آن بالا احتمالا زاویه دید مناسبتری داشته!!یا حداقل بهتر می توانسته خودش را در معرض دید قرار بدهد...

-آقا محمد،استاد قران ما در روستا،همیشه در صحبتهایش به مامی گفت از خدا بخواهید تا از شما سلب توفیق نشود...او معتقد بود که هر عبادت و عمل صالحی که انسان موفق به انجام ان می شود در وهله اول توفیق انجام آن از طرف خدا به بنده اش داده می شود و انسان با عملکردش باستی لیاقت کسب این مهم از جانب خدا را بدست بیاورد...هر چه که زمان می گذرد من به درستی این حرف بیشتر پی می برم...این بیماری در حال حاضر باعث شده که من تا اطلاع ثانوی توفیق روزه داری را از دست بدهم به خاطر مصرف داروها و تکمیل درمان...شاید بسیاری با این دید موافق نباشند اما خود من که به آن کاملا اعتقاد دارم.....

-حذف شد.چون همه چیز رو به اتمام است...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

بالاخره بعد از گذشت نزدیک به سه ماه،جانشین رئیس مشخص شد و روز شنبه او به همراه مسئول حوزه به شعبه امد..دو روز گذشته هم مقدمات قانونی تحویل و تحول بین رئیس جدید و قدیم انجام شد و با تمام شدن ساعات کاری دیروز در حقیقت دوره ی جدیدی از نظر کاری در شعبه ما آغاز شد.

مراسم خداحافظی ما در پایان ساعت کاری دیروز خیلی ساده و صمیمانه برگزار شد.او به عنوان اولین رئیسی که من در محیط کار تجربه کردم واقعا انسان خوبیبود.هر چند که من همواره نسبت به برخی از سهل انگاری ها و بی توجهی های او به مسائل جاری اعتراض داشتم و بسیاری از این اعتراض ها را به خود او هم منتقل می کردم  اما رابطه بین ما بیشتر یک رابطه دوستانه بود تا یک رابطه رئیس و مرئوسی.دیروز تنها فرصت این را داشتیم که قبل از رفتن رئیس یک عکس یادگاری با هم بگیریم و جالب این بود که این کار را رئیس جدید انجام داد.بنده خدا وقتی که داشتیم او را تا جلوی درب شعبه بدرقه می کردیم در آخرین لحظه رو به من کرد و با همان لهجه لرستانی  خیلی صمیمانه گفت:((آقای ل،برا عروسیت حتما ما رو دعوت کنی ها!)) و من لبخندی زدم و گفتم اگر عمری باشد حتما این کار را خواهم کرد....محل خدمت جدید رئیس به محل زندگی من نسبتا نزدیک است و اگر فرصتی دست داد حتما سری به او خواهم زد....

و اما در مورد رئیس جدید هنوز برای اظهار نظر کردن زود است و من تا به شیوه اندیشیدن کسی پی نبرم نمی توانم در موردش قضاوت کنم.او متولد 1351است و نسبتا رئیس جوانی است.دیروز بلافاصله بعد از رفتن رئیس او به طور کلی چیدمان میز او را تغییر داد و این شاید نشان دهنده این مساله باشد که  وی به دنبال تغییر و تحول است...

پی نوشت:این روزها واقعا شلوغ و پر کار است...آخر وقتها دیگر توان حرف زدن برایم باقی نماند. همانطور که پیش بینی هم می شد سخت ترین قسمت روزه داری این ایام عطش آن است...

-ممنونم از شعر زیبایی که فرستاده بودی...

-گسستن رشته های یک بستگی عاطفی،سخت تر از آن چیزی است که تصور می کردم.....

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

از روز چهارشنبه گذشته،پذیرای دو میهمان ناخوانده در شعبه هستیم:بازرس و این میهمانی احتمالا تا پایان هفته ادامه خواهد یافت.دو سه روزی که از آغاز این هفته می گذرد روزهای فوق العاده شلوغ و پر ازدحامی را پشت سر گذاشته ایم به نحوی که گاهی اوقات صف مراجعین حتی ازدرب شعبه هم بیرون می زند...حالا به این شلوغی بیافزایید خرابی پی در پی چاپگر و قطع و کند شدن سیستم متمرکز و سوالات مکرر بازرسها را تا ببینید که چقدر اوضاع دلنشین می شود...تنها حسن روزهای شلوغ برای ما این است که خیلی متوجه  گذر زمان نمی شوی..تا به خودت می آیی می بینی ساعت از یک عصر هم گذشته است و روز کاری رو به اتمام است.....

یکی از چیزهایی که واقعا کار کردن در شعبه ما را مشکل می کند سطح پائین سواد و اطلاعات مردم منطقه است...حجم عمده ای از مراجعین ماسالخوردگانی هستند که عمدتا بی سوداند و قسمت دیگر هم افراد مشاغل آزاد که بیشترشان تحصیلات مرتبی ندارند و طبیعی هم هست...پر کردن اسناد واریز و برداشت بعضی وقتها واقعا برای ما تبدیل به یک معضل می شود...بارها و بارها پیش امده که من مطلبی را چندین بار برای یک نفر تشریح می کنم و در کمال تعجب مشاهده می کنم که طرف بدون این که کلمه ای از آن را فهمیده باشد به یکی دیگر از همکاران مراجعه می کند و همان سوال را عینا تکرار می کند.... چند روز پیش پیرمردی مراجعه کرده بود و دفترچه پس انداز بانک دیگری را به همراه اورده بود و اصرا داست تا از آن برداشت کند...جالب این بود که می گفت من همیشه با همین دفترچه از اینجا پول می گیرم!!!!یا مراجع دیگری چک بانک دیگری را در دست داشت و یک ساعتی هم در صف معطل شده بود و وقتی نوبتش رسید و موضوع را فهمید با لحن طلبکارانه ای گفت: ((ای بابا...خوب اینو چرا از اول نگفتی؟)) ؟؟؟!!!داشتم از تعجب شاخ در می آوردم...اینها تنها گوشه های کوچکی بود برای نمونه...تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل....

چهارمین روز ماه مبارک رمضان هم شروع شد...الان که دارم این مطلب را می نویسم هوا به قول معروف گرگ و میش است و تا ساعتی دیگر آفتاب طلوع خواهد کرد....دیدن صحنه های روزه خواری افراد در گوشه وکنار که دیگر خیلی هم سعی در پوشاندن این موضوع نمی کنند واقعا دل انسان را می آزارد...هر چند که اجباری در دین داری نیست اما دست کم می توان برای اعتقاد دیگران احترام قائل بود....

پی نوشت:گاه گداری انسان دور وبر خود اتفاقات و آدم هایی را می بیند که ناخودآگاه برایش تمثیل گاری چی سهراب را تداعی می کنند:چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب...اسب در حسرت خوابیدن گاری چی..مرد گاری چی در حسرت مرگ....

--ممنونم بخاطر میلت...و یک دنیا متشکرم که در کنار بارگاه ملکوتی آقا امام رضا یاد من بودی و حتی برایم نماز خواندی...فرصت نشد پاسخت را بفرستم ..در اولین فرصت این کار را خواهم کرد..

-حالا که فهمیده ام فرضیه ام درست است،مشتاقانه تر می نویسم...بگذار تا اینجا تنها پل ارتباطی میان ما باشد..هر وقت که آمدی حتما برایم بنویس...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

این سرما خوردگی در فصل گرما هم برای خودش حکایتی داردو عجیب تر اینکه سرماخوردگی های این فصل گویا کاری تر و قوی تر است.....چند روزی  است که دست به گریبانم با بیماری که البته بی توجهی خودم باعث شد که دامنه آن گسترده تر شود...دیشب و امروز به سختی برایم گذشت...به گمانم دستگاه ایمنی بدنم با تمام توان در حال مبارزه است...

امروز دلم نمی خواست سر کار بروم...در واقع اگر رئیس مرخصی نیود شاید نمی رفتم...خدایش خیر دهاد که واقعا اعجوبه ای است در احساس مسئولیت...قرار بود مرخصی اش دو روز طول بکشد که دو روز دیگر آنرا تمدید کرد... دقیقا دیروز برنامه جدید سیستم تسهیلات هم نصب شد که با تغییراتی که کرده کلی سند به سندهای روزانه اضافه کرده و دیروزاساسی مارامعطل خودش کرد...حالا گذشته از این، چند نفر متقاضی بیچاره ای که قرار بود وام ازدواجشان این دو سه روز واریز شود مدام در حال رفت و آمدند..امروز خانمی که به خاطر مشکل پرونده اش قدری هم کارش به طول انجامیده وقتی با جای خالی رئیس مواجه شد و دید نمی تواند کاری بکند تمام دق دلی خود را بر سر من خالی کرد....

من فقط گفتم که کاملا به او حق می دهم...تهدید کرد که از رئیس شکایت خواهد کرد در پاسخش گفتم که هر کاری که صلاح می داند را انجام بدهد...بعد از رفتن او معاون که شاهد بحث او با من بود و هیچ دخالتی نکرده بود به من گفت که نبایداینطور می گفتی و من هم گفتم که در نبود رئیس این شمائید که باید پاسخگوی این مسائل باشید نه من...

اواسط روز به خاطر حال نامساعدی که داشتم به مطب دکتری که در نزدیکی شعبه است رفتم...دکتر از مشتریهای جاری ماست و گذشته از آن انسانی است خوش برخورد و خوش مشرب...وارد مطلب که شدم بیمار قبلی در حال خارج شدن بود...او را می شناختم..چشمش که به من خورد با لحن خاصی به دکتر گفت ((از این بانکی ها بیشتر پول بگیر...))دکتر چشمک رندانه ای به من زد و پرسید ((چرا؟مگه اینها با بقیه کارمندا چه فرقی دارن؟))و با این سخن او را به حرف گرفت...طرف با آب و تاب شروع کرد به گفتن از مزایای کار ما و پولهایی که از گوشه کنار برای ما میرسد تحت عنوان شیرینی و پول چای و غیره....و تازه می گفت عیدی های ما که داستان جداگانه ای دارد.. در جوابش هیچ نگفتم و اجازه دادم تا حرفش را تمام کند و برود...بعد از رفتنش دکتر بلافاصله گفت ((می دانم که الان چه در ذهنت می گذرد...آواز دهل شنیدن از دور خوش است. .)).متاسفانه این طرز فکر در بسیاری از کسانی که بیشتر با بانک در تماسند هست و باید قبول کرد که برخی از همکارها هم در بوجود امدن آن بی تقصیر نبوده اند....بنده خدا دکتر حتی حاضر نشد که پول آمپولهایی را که بلافاصله تجویز و تزریق شد را هم بگیرد...

امشب برای خودم سوپ درست کردم...به عنوان اولین تجربه بد نبود...در واقع به نظر من که عالی شده است...کم کم تصمیم دارم تجربه های بیشتر در زمینه آشپزی کسب کنم...

پی نوشت:اخوی ارشد جزو معدود کسانی است در زندگی که دیدار یا تماسش بلافاصله حس خوبی را در وجودم ایجاد می کند و این بی گمان برای من یک مزیت است...امشب هم بعد از مکالمه طولانی که داشتیم آرامش خاطری عجیب پیدا کرده ام....

-فاصله بین مطالب من به نوعی بازگو کننده حال و هوای درونی من نیز هست...من معمولا وقتی میل به نوشتن دارم که روحم نا آرامتر است....

-نمی دانم که مطالبم را می خوانی یا نه....اما گمان می کنم حتی اگر نخواهی سری به دنیای مجازی من هم بزنی دیگرانی هستند که کمابیش تو را از نوشته هایم با خبر می کنند...البته این تنها یک گمان است..یک فرضیه...ولی فرض آن هم قشنگ است برای من....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

شب جمعه،توفیق این را داشتم که با کاروانی که از زادگاهم به مسجد مقدس جمکران امده بود،آنجا باشم.. .جای همه دوستان خالی....مراسمی پر از معنویت و شور و حال بود... نه اینکه این نظر شخصی من باشد، حتی رئیس شعبه هم که با دعوت من به این مراسم  امده بود به شدت تحت تاثیر قرار گرفته بود...مدتها بود که در مجلسی اینچنین شرکت نکرده بودم..به علاوه، این مراسم بهانه خوبی بود برای تجدید دیدار با دوستانی که دیگر کمتر پیش می آید تا همه آنها را یکجا و با فراغ خاطر ببینم...
ماه مبارک رمضان در حال فرا رسیدن است...با وجود همه اشتیاقی که برای معنویت و صفای خاص این ماه دارم،اما بر اساس تجربه سالهای گذشته می دانم که این ماه با شرایطی که دارم برای من سخت تر و طاقت فرساتر از دیگران خواهد گذشت...از سوی دیگر روزه داری و به تبع آن پائین امدن قند خون در طول روز کاری به شدت باعث کم حوصلگی شده و قدرت تمرکز انسان را مختل می کند که این دو عامل در کار ما مثل یک سم مهلک است....هر چند که در این ماه ساعت کاری از سمت صبح یک ساعت کاهش پیدا می کند اما به نظر همه همکاران ما اگر این کاهش از طرف دیگر روز یعنی ساعات پایانی کار باشد بسیار مفیدتر و مثمر ثمرتر است...
پی نوشت:هر چقدر هم که بخواهم معقول باشم و منطقی،زمان لازم است...زمان لازم است تا تنهایی وافکار من -چیزهایی که بعد از پشت سر گذاشتن یک روز کاری مرا در بر می گیرند-آرامش و ضرباهنگ پیشین خود را به دست بیاورند....گریزی از پشت سر گذاشتن بعضی مراحل نیست....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

وقتی که با آن ماشین رنوی زوار در رفته پیش پایم ترمز کرد پیش خودم گفتم محال است من حتی یک قدم هم با این ماشین جایی بروم.تازه از در شعبه بیرون زده بودم و اتفاقا همزمان تاکسی هم رسید.به نشانه تشکر دستی تکان دادم و خواستم سوار تاکسی بشوم که پسر جوانی اندام ریزش را تا نیمه از پنجره ماشین بیرون اورد و خیلی خودمانی گفت((آقای ل،ما به عشق تو ترمز کردیما!!!))و آنقدر صمیمانه و صادقانه این جمله را گفت که تا به خود امدم دیدم سوار ماشینش شده ام.با وجود اینکه حافظه نسبتا خوبی در بخاطر آوردن مشتریها دارم اما نتوانستم حتی ظاهرش را به خاطر بیاورم.سر بزرگراه که خواستم پیاده شوم وقتی فهمید مقصدمن آزادی است با همان لحن گفت((حال کن دیگه مسیر ما هم آزادیه)) و من بی هیچ حرفی همراهش شدم.

یکی از رفقای هم سن و سالش رانندگی می کرد و با هر زحمتی که بود نمی گذاشت تا هیچ ماشینی از وی سبقت بگیرد!!!از صحبتهایشان متوجه شدم کارشان صافکاری و نقاشی است...از همان اول شروع کرد به گفتن از خاطراتی که با همین رنوی به قول خودش پکیده داشت.اینکه چند مسافرت شمال و اردبیل و...را با همین ماشین رفته و چندین بار هم گوشه و کنارش را در تصادف ((لوله)) کرده که البته هر بار به اقتضای شغل  چند ساعت بعد دوباره مثل اولش آن را بازسازی کرده....حالا هم با چند بلیط که به قول خودش خدا برایش رسانده بود داشت به سوی استخری در آن سوی تهران می رفت تا ((صفایی)) بکند...

همه این خاطرات را هم طوری تعریف می کرد که اگر شخص دیگری شاهد گفت و گوی او با من بود فکر می کرد که من و او رفقایی چندین ساله و به قول معروف یاران گرمابه و گلستان یکدیگر بوده ایم!!از گوش کردن به خاطراتش با آن لغات و اصطلاحات و ترکیب خاصی که به کار می برد ((حال کردم)).پر بود از نشاط و شادابی و امید...برای لحظاتی او را با خودم مقایسه کردم.اینکه چقدر امید به آینده و شور زندگی در اوبیشتر و مشهود تر بود...

پی نوشت:این روزهای در تلاشم برای غلبه دادن عقلانیت بر احساسی که چند وقتی دستش را برای بروز و ظهور باز گذاشتم....هر چند که حتی به ظهور رسیدن این احساس با تایید عقلم همراه بود اما تا همین حددیگر برای من کافیست...حالا نتیجه انچه که آغازش کرده ام را تماما به خدا سپرده ام....

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

از شش بعد از ظهر هم  نیم ساعت گذشته،سه ساعتی می شود که درب شعبه بسته شده اما هنوز کلی کار انجام نشده مانده...همکارت در حال خاموش کردن چراغهای شعبه است:((بسه دیگه نمی خوای بریم خونه؟؟باشه واسه فردا...)).همراه همکار و رئیس از شعبه خارج می شوی.قسمتی از مسیر برگشت به علت احداث متروبسته شده و مجبوری از مسیری دورتر به خانه برگردی.همین مساله تو را تا جایی با رئیس همسفر می کند.از ماشین رئیس پیاده می شوی ومنتظر تاکسی می شوی..بعد از چند دقیقه مرد سالخورده ای با یک پیکان در حد لگن نکه می دارد.سوار می شوی..چند متر جلوتر مسافر قبلی پیر مرد پیاده می شود.تو وپیرمرد و ترافیک.از اینه جلو ماشین پیرمرد کمی براندازت می کند،انگار نمی خواهد برای هر کسی سخنرانی کند.چند لحظه بعد شروع به صحبت می کند،با چه جمله نامتناسبی حرفهایش را شروع می کند:((مردم همه تشنه محبت اند...))..در ظرف چند دقیقه یک بیو گرافی مختصر به همراه چهارچوب کلی جهان بینی اش را ارائه می کند.حتی از تو می خواهد که صندلی جلو بنشینی تا راحت تر با تو حرف بزند......

پشت چراغ قرمزی ماشین می ایستد.بغل دستت را که نگاه می کنی پسری جوان در یک خودرو اسپرت شیک گران قیمت قرمز ناخواسته جلب توجه می کند و خودش هم از این جلب توجه ناراضی به نظر نمی رسد.چند پسر گلفروش ماشین های مانده در پشت چراغ قرمز را احاطه میکنند..جالب است کسی از دست فروشها سراغ جوانک مغرور وماشین گران قیمتش  نمی رود...انگار آنها هم به تجربه دریافته اند که((درم داران عالم را کرم نیست))..یکی از آنها در حالی که از کنار ماشین لوکس مرد جوان می گذرد  بی آنکه تمنای خریدی بکند با صدایی بلند و لحنی تمسخر آمیز فریاد می زند((دااااش می خرمش،قیمت چنده؟؟))نیشخندی سرنشینان ماشین های اطراف رافرا میگیرد..

ماشین وارد بزرگراه می شود.پرایدی که راننده جوانی دارد بد جور خودش را به آب و آتش می زند تا به هر نحو راه گریزی پیدا گند.به نظر می رسد دو مسافر خانم به شدت بزک کرده ای که در صندلی عقب نشسته اند ،بد جور راننده را جو گیر کرده...

بالاخره بعد از حدود یک ساعت به خانه می رسی..قدری استراحت می کنی...در جدال بین خستگی و گرسنگی،این گرسنگی است که پیروز می شود.از خانه بیرون می زنی تا چیزهایی برای شام بخری..به مغازه مرغ فروشی که میروی کمی جا می خوری..دو پسر بچه که یکی از انها مطمئنا 10-11سالی بیشتر ندارد کارهای مغازه را انجام می دهند...پسرک کوچکتر که فقط اندکی از پیشخوان مغازه بلندتر است بلافاصله به استقبالت می اید((بفرما حاجی))..سفارشت را می دهی.پسرک مرغی را ازداخل یخچال بیرون می آورد و به سرعت مشغول تمیز کردن ان می شود...در طول مدتی که او مشغول کار است ناخودآگاه به دلایلی می اندیشی که پسر بچه ای چون او را به جای درس ومشق و بازیهای کودکانه،اینچنین به تلاش برای معاش واداشته است.

بالاخره غذایت حاضر می شود...اما مطابق معمول،تا حاضر شدن غذا اشتهایت کور شده است..ترجیح می دهی تا به عنوان ناهار فردا از آن استفاده کنی....شب دارد از نیمه می گذرد..بعد از آپ کردن وبلاگ دیگر رمقی برای انجام کاری دیگر نداری..

پی نوشت:نمی دانم چرا،اما حسی به من می گوید که تو دچار تردیدی روز افزون شده ای.....
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت   توسط م ر ل   |